محبوبه شب
میله های غزلم طرح همین زندان شد آنقدر شعر نوشتم که شبم تاریک است ماه در آنطرف نیمه ی خود پنهان شد مختصر کردن این فاصله ها طولانی ست هر چه خواهم که نگویم گله ها طولانی ست حاصل ضرب دو در عشق اگر یک میشد پس چرا حل شدن مسا له ها طولانی ست هر چقدر دور شوم باز غم فاصله نیست گر چه راه سفر چلچله ها طولانی ست چشم بستم که پس از آمدنت باز شود قدر زیبایی تو حوصله ها طولانی ست مرگ هم عشق مرا باز به تفسیر کشید ماندنم روی تن زلزله ها طولانی ست شاید کنار خاطراتت اشک پیدا شد یک لحظه از دیروز من تصویر حالا شد شاید تو از معنای این یک جمله آگاهی آدم چرا تسلیم گندمهای حوا شد آری ، از اول بودنم را دیر فهمیدی وقتی نفهمیدی که من - تو - بعد هم ما شد آنقدر زود و راحت از فکرم گذر کردی حتی ندانستی چرا دیروز فردا شد شکل سکوتی یخ زده از کوچه ها رد شد تصویر مردی را که در تقویم تو جا شد گنجشکهای خانه هم بی شک نمی دانند پاییز گلدانهای تو بی هیچ معنا شد تنها دلیل بودنت را هم نمی دانی وقتی تمام معنی عشق تو اما شد چه ساده میرسم به خود در ابتدای سنگ قبر تمام لحظه های من نشسته پای سنگ قبر دوباره غسل میشوم ولی به نام بدرقه تولدی پر از گناه و گریه های سنگ قبر زمان برای لحظه ای ، کمی ، تحملم نکرد رسید نبض ثانیه به انتهای سنگ قبر نفس در امتداد خود موازی بریده شد تنم مساوی زمین و آشنای سنگ قبر یکی غروب زنده را پس از طلوع مرده زد تمام خاطرات من همین وفای سنگ قبر نامت به روی سنگ نگاهم نوشت شد خط موازی من و تو سرنوشت شد ساعت شکست , ثانیه ها, لحظه ها همه تنها برای چشم تو اردیبهشت شد یک عمر سکوت گله ها پشت سرم بود پر کردن قابی که تو را شعر خودش کرد پاییز همین مساله ها پشت سرم بود تا من به ضریح غم تو اشک بریزم یک شهر پر از قافله ها پشت سرم بود تنها شدنم را که به تقدیر سپردم بی رنگ ترین حوصله ها پشت سرم بود هر شب که نبودی و من و پنجره خاموش تا صبح تب نافله ها پشت سرم بود روزی که تو رفتی و فقط خاطره ها ماند غمگین شدن چلچله ها پشت سرم بود من شعر تو را سرد نوشتم که بدانی هر روز بم زلزله ها پشت سرم بود پشت سر تو کوه دماوند شکست باران که برای نفست می بارید کافر شد و با نام تو سوگند شکست واژه ها لای کفن های زمان زنده به گور حرف ها مشت به مشت زیر زبان زنده به گور عشق هم پشت غم عقربه ها کرده سکوت جمله ها زخم به دیوار دهان زنده به گور عمر-بازیچه ی دستان مه آلود کسی است پیرها زنده ولی هر چه جوان زنده به گور تو همان واژه ی دیروز که در فاجعه مرد حکم دادند که تا مانده جهان زنده به گور شهر ترسیم شد از کاج گناهان بلند جاده ها زیر سم جانوران زنده به گور گرگها راحت و بی دغدغه صیاد شدند رمه ها طعمه ی سلطان وشبان زنده به گور قرن ها هیزم دستان تبر زن شده ایم نسل ها گمشده در ذهن زمان زنده به گور هرگز از رفتن من فاصله دلتنگ نشد برگها زرد و گل باغچه بیرنگ نشد حس آیینه مرا پیش خودش تار کشید اشک هایی که فقط ریخت ولی سنگ نشد! پشت سر خاطر ه ایی ماند و دل قاب شکست جاده ایی را که پس از دوری من تنگ نشد خط تنهایی من را نفس باران شست قدمی هم گذر ثانیه آهنگ نشد وقتی از ساعت چشمان تو آزاد شدم بین دستان تو با عقربه ها جنگ نشد خانه تسلیم شد و پنجره بی حوصله ماند سالها رفت ولی فاصله فرسنگ نشد کوچه بیداری خود را پی رفتن نگذاشت زندگی با همه ی خستگی اش لنگ نشد زندگی فاجعه ی بودن بیهوده ی ماست روزها جاده و شب مقصد فرسوده ی ماست صبح خورشید که تکرار شد از مشرق تو چشمها منتظر مغرب آسوده ی ماست حرفها پشت سرت هست و کسی فرق نکرد این همان عاقبت صفحه ی آلود ه ی ماست نان هم خوردن تهمت زدن ساده به هم کار پستی که فقط عادت بیهوده ی ماست
| Design By : Pars Skin |


